تبليغاتX
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی


میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

عشق یعنی همه چیز

بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !


نويسنده: ماندانا مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 19:26
|+|

سی راز برای دوستی

رازهایی برای دوستی

 برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار تكرار كنيد.

دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.

با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.

به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.

آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.

حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.

سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.



روز اول

راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.



روز دوم

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.

برای دیدن بقیه متن به ادامه مطلب برید......


نويسنده: ماندانا مورخ: جمعه یکم شهریور 1387 در ساعت: 16:18
|+|

دوباره


دوباره بوسه بر افق زدی
غروب سرخ، مرا به کنج خانه می کشد
امان از آتشي که در نبود تو
به ذره ذره دلم زبانه ميکشد
دوباره شب
و قرص روی تو در آسمان
دوباره ديده ترم به سوی تو
و نور ماه
مرا به اين جنون شبانه ميکشد
در اين خنک نسيم شب، تو زلف خود، به باد ده
که تا سحر مرا چه خوش
به تازيانه ميکشد
بنازم آن نگاه آشنای را
که در زمان بی کسی
مرا به بند چشم تو
چه عاشقانه ميکشد
دگر غزل نگويم از غم
دم از بهار ميزنم
که اين ترانه های غمم
غزال عاشق مرا به آشيانه ميکشد.



نويسنده: ماندانا مورخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 در ساعت: 1:35
|+|

زود برفتي

 
اي ديــر بدست آمــده بــس زود برفتي   

 آتش زدي اندر مـن و چون دود برفتي 

چــون آرزوي تنــگدلان ديـــر رسيدي 

 چــون دوســتي سنگــدلان زود برفتي

زان پيش كه در بـــاغ وصال تو دل من

از داغ فــــراق تـــو ، برآســـــود برفتي 

ناگشــته مــن از بنــد تــو آزاد بجستي  

ناكرده مـرا وصــل تــو خشنود برفتي 

آهنــگ به جــان مــن دلسوخته كردي 

 چـون در دل مـن عشـق بيفزود برفتي


نويسنده: ماندانا مورخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 در ساعت: 1:24
|+|

می گفت عا شقم

می گفت عا شقم

می گفت عا شقم , دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم

او رفت , تنها ماند ... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد

از او پرسيدم از عشق چه می دانی ؟ برايم از عشق بگو

گفت : عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد

گفت:عشق آسودگيست , خيال است ... خيالی خوش

گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود است

گفت : خواستن و تملک است , گرفتن است

گفت : عشق سادست , همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهای زود

عشقهای ساده اينجايی و عشقهای نزديک و لحظه ای

گفتم : تو عاشق نبودی و نيستی

گفتم : عشق يک ماجراست , ماجرايی که بايد آن را بسازی

گفتم : عشق درد است درد تولدی نو . عشق تولد است به دست خويشتن

گفتم : عشق رفتن است عبور است , نبودن است

گفتم:عشق جستجوست , نرسيدن است , نداشتن و بخشيدن است

گفتم : عشق درد است , دير است و سخت است

گفتم : عشق زيستن است از نوعی ديگر

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام

گفتم عشق راز است . راز بين من و توست , بر ملا نمی شود و پايان

نمی يابد . مگر به مرگ

آهی سردی کشید

دیگه هیچی نگفت

سرشو انداخت پائین و آروم از پیشم رفت


نويسنده: ماندانا مورخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 در ساعت: 1:22
|+|

هرگز این قصه ندانست کسی

هرگز این قصه ندانست کسی 

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست 

سر فرو داشت نمیگفت سخن 

نگهش از نگهم داشت گریز 

مدتی بود که دیگر با من 

بر سر مهر نبود 

آه این درد مرا می فرسود 

او به دل عشق دگر می ورزد

گریه سر دادم و در دامن او 

ها هاییکه هنوز 

تنم از خاطره اش می لرزد! 

بر سرم دست کشید در کنارم بنشست 

بوسه بخشید به من 

لیک میدانستم 

که دلش با من سرد شده است

 


نويسنده: ماندانا مورخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 در ساعت: 0:46
|+|

تو نیستی

 

چگونه است تمام حرفهاي دلم به تو ختم ميشود؟

ولي تونيستي!

چگونه است كه پاهايم جاي پاي مسيرهاي تو را دنبال ميكند؟

 ولي تو را نمي يابد؟

چگونه است دستهايم لحظه لحظه اسم تو را بر روي كاغذ مي نگارد؟

 ولي تو نيستي؟

مي دانم تمام روياهايم همچون ريزش برگهاي پاييزي بر روي زمين ريختند ورهگذران بدون توجه از روي آنها ميگذرند؟

مي دانم با تو بودن ديگر ممكن نيست همان گونه كه برگها را نمي توان برگرداند؟

ديگر خيلي دير شده است ساعتها"دقيقه ها و ثانيه ها همه دست به دست هم داده اند تا تو دورتر و دورتر از من باشي!

اكنون سالي ميگذرد و من فقط ميدانم تو نيستي!

نمي دانم آيا انتظار شايسته ي تو هست؟


نويسنده: ماندانا مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 18:24
|+|

تو

تو رادرانزوای خاطر نمناکباران

تورا در انتهای جاده ی غمناک هجران

میان جاده ی دلواپسی

گم کرده بودم

آفتابگردان شهر بی خورشید من

به کدام سو می نگری در ....

میان چشمک ستارگان نا محرم.

چشمانت را ببند.........

تا پیامم را نسیم در گوشت بخواند..........

دوستت دارم

تو این دنیا که بی مهری بلای جان ادمهاست

تو اخر یادی از ما کن

که یادت ناجی دنیاست


نويسنده: ماندانا مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 9:44
|+|

تنهایی

جز تنهایی و تاریکی و ترسیدن

 از این غربت منحوس

کسی همسفر مقصد من نیست

هیچ کسی گام به همراهی من

بر تن این جاده ی

تاریک نیاورد

 تنهايي


نويسنده: ماندانا مورخ: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 در ساعت: 9:38
|+|

شب تنهایی خوب

گوش کن دورترین مرغ جهان می خواند 
شب سلیس است و یکدست و باز
 شمعدانی ها
و صدا دار ترین شاخه فصل ‚ ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسیم
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان کفش به پا کن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
 و مزامیر شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است


 


نويسنده: ماندانا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 در ساعت: 16:4
|+|

بیراهه ای در آفتاب

ای کرانه ما خنده گلی در خواب دست پارو زن ما را بسته است
در پی صبحی بی خورشیدیم با هجوم گل ها چه کنیم ؟
جویای شبانه نابیم با شبیخون روزن ها چه کنیم
 آن سوی باغ دست ما به میوه بالا نرسید
 وزیدیم و دریچه به ایینه گشود
 به درون شدیم و شبستان ما را نشناخت
به خک افتادیم و چهره ما نقش او به زمین نهاد
 تاریکی محراب کنده ماست
سقف از ما لبریز دیوار از ما ایوان از ما
از لبخند تا سردی سنگ خاموشی غم
 از کودکی ما تاین نسیم شکوفه باران فریب
برگردیم که میان ما و گلبرگ گرداب شکفتن است
موج برون به صخره ما نمی رسد
ما جدا افتاده ایم و ستارههمدردی از شب هستی سر می زند
ما می رویم و ایا در پی ما یادی از درها خواهد گذشت؟
ما می گذریم و ایا غمی بر جای ما در سایه ها خواهد نشست ؟
 برویم از سایه نی شاید جایی ساقه آخرین گل برتر را در سبد ما افکند 

 


نويسنده: ماندانا مورخ: دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 در ساعت: 15:1
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

JavaScript Codes